خانه{ ۳ } خانه ی رضا
ارسال شده توسط علیرضا رضوی در ۵م مرداد ۱۳۸۹رضا خانه ای داشت.
خانه اش از چوب ساخته بود.
یه روز،
یک توفان بزرگ آمد. ادامه مطلب …
رضا خانه ای داشت.
خانه اش از چوب ساخته بود.
یه روز،
یک توفان بزرگ آمد. ادامه مطلب …
از خانه ام خوشم نمیاد.
چون که خانه مان رنگ ندارد…. ادامه مطلب …
چراغ ها همیشه باهم دعوا می کردند. چرا ؟
چون که هر کدام می گفتند :من نور بیشتری دارم. آن هم چه موقع ؟ همیشه.
روزی چراغ قوه گفت : کمی صبر کنید. بعد هم به فکر فرو رفت .
یکی بود.
یکی نبود.
غیر از خدا هیچ کس نبود.
حیوانات جنگل معتل بودند تا باران ببارد.
شیر گفت:حیوان ها ،
ما نباید ناراحت بشویم،
باران هر روز نمی بارد. ادامه مطلب …
یکی بود.یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.علی و رضادر باران بازی می کردند.ناگهان باران تمام شد و در آسمان یه چیز هفت رنگی ظاهر شد. ادامه مطلب …
یکی بود. یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
موش و جوجه با هم دوست بودند.
یه روز موش رفت و برگشت ، با یک پنیر خوشمزه.
جوجه هم رفته بود.
برگشت با یک میوه خوشمزه.
لانه ای خیلی سنگین بود.
رویش اسب آبی زندگی می کرد.
یه روز اسب آمد و روی لانه او نشست.
خوابیدند.
روز بعد کرگدن آمد. ادامه مطلب …
پروانه لانه نداشت.
دوست داشت لانه ای کنار دریا درست کند.
رفت و با برگ های درختد لانه ای ساخت. ادامه مطلب …
من آپارتمون درست می کنم.
فردا درست می شود.
دوستانم به من کمک می کنند. ادامه مطلب …
اردک لانه نداشت.
اردک تمیم گرفت لانه ای برای خودش درست کند.
لانه ای داخل دریاچه پیدا کرد. ادامه مطلب …
نظرات جديد