صبح زود.(هفته بعد قصه است.)
ارسال شده توسط علیرضا رضوی در ۳۱م مرداد ۱۳۸۸امروز زود بیدار شدم.
خوشحالم.
امروز زود بیدار شدم.
خوشحالم.
امشب نخوابیدم.
حالا هم بیدارام.
یکی بود.
یکی نبود.
ادم بدی بود.
هی می گفت شما فضایی هستید.
ان ها هم هی می گفتند ما فضایی نیستیم.
ادامه دارد……….
امروز من اشپزی کردم.
خودم تخم مرغ حاضر کردم.
بسیار خوب بود.
ان ها دریا پریدند.
و شنا کردند.
خفه شدند. روز بدی بود.
بعدفهمیدند که دریا بده.
و به دریا نرفتند.
پا یان…………..
یکی بود.
یکی نبود.
چند نفر بودند.
یکی از ان ها به اتاق امد.
ان گفت ما داریم می ریم دریا.
ادامه دارد……
بچه قبول کرد.
او رفت و مهر اورد.
نماز خوا ند.
گفت مادرش استراحت کند.
خدا از دعا ی بچه خوشش امد.
ومادر بچه هم استراحت کرد.
مادر دعا می خواند.
بچه هم تلویزیون تماشا می کرد.
مادر امد.
بچه گفت چرا ا مده ای.
مادر گفت امدم به تو بگم دعا بخوان.
ادامه دارد………..
همان موقع انسان امد و گفت نه این کار را نکن گرگفقط می خواهد سیب تو رابردارد.
کلاغ گفت کلکم کردی.
گرگ عصبانی شد.
کلاغ اواز نخواند.
ادم رفت.
گرگ هم کلاغ را ول کرد.
یکی بود. یکی نبود.
کلاغی رویدرخت بود.
در دهانش سیب داشت.
گرگی به طرف کلاغ امد.
ازاو خواست که اواز بخواند.
ادامه دارد.
نظرات جديد