امضای من….و خودکار من….
خاطرات من ۲۱م آبان ۱۳۸۸امروز می رفتیم چهارراه لاله که وقتی از خانه بیرون اومدیم تو جیبم یک خودکار بود.آخه کسی شاید ازم امضا بخواهد! بابا آن را دید و پرسید:چرا خودکار برداشتی؟
گفتم:آخه شاید کسی ازم امضا بخواهد، یا هم تو ازم امضا بخواهی!
رفتیم و کمی دور زدیم. به خونه اومدیم و بابا ازمن امضا خواست.دفترش را جلو گذاشت و گفت:
حالا بیا امضا بده.
خودکارم را برداشتم از جیبم و به او امضا دادم.
این روز را فراموش نمی کنم!
۲۳م آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۴۲ ب.ظ
آفرین علیرضا جان تو حتما یه روزی به همین زودیا معروف میشی همه ازت امضا میگیرن و منم ازت امضا میگیرم
وبلاگ خیلی قشنگی داری
خیلی هم نازی:-)
۲۴م آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۶:۲۹ ب.ظ
شاید یه روزی ازم امضا بخواهند!ممنونم.البته من یه روزی معروف می شوم!
۲۵م آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۷:۲۱ ق.ظ
آقا من از همین الان امضا می خواهم! اگر امکان دارد یک امضا برای من کنار بگذارید تا وقتی معروف شدید من بتوانم بگویم که من امضای هفت سالگی علیرضا رضوی را دارم.
۲۵م آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۵:۴۰ ب.ظ
باشه.امضای شما محفوظ است.
۱۹م آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۴۴ ب.ظ
خوشحالم میبینم با این سن وبلاگ داری .منم مطمئنم که به زودی محبوب ومعروف میشی اونوقت همه ازت امضا میگیرن .
(راستی تولد منم ۱۵ بهمن هست همه ی ما متولدین بهمن انسان های خارق العاده ای هستیم، بین خودمون بمونه )
۲۵م آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۰۶ ق.ظ
سلام خیلی از وبلاگت خوشم اومد و خیلی برات کیف کردم . منم یه دختر دارم حدود هفده ماهشه . حس میکنم خیلی با هوشه یه وبلاگ براش درست کردم فعلا خودم توش م ینویسم امیدوارم زود زود خودش سکانشو به دست بگیره و خوشحال می شم بش سر بزنی
۲۳م خرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۱۱:۴۴ ق.ظ
سلام علیرضا خان. حالت خوبه؟ اکسیژن موکسیژن که کم نداری اگه خدای نکرده کم اومد بگو من پارتیم
کلفته واست جور میکنم (نه شیمیست هستم از اون لحاظ !) تو باید به بابات افتخار کنی و تشکر : که
کمکت کرده وبلاگ بسازی . من الان ۲۲ سالمه ولی وب ندارم. آفرین به نوشتن ادامه بده سعی کن
کتابهای ادبیات و شعر زیاد مطالعه کنی تا نوشتن هات بهترترتر بشه .هر چی یاد میگیری به خواهرت هم
یاد بده (انجمن حمایت از دخترا)به هیچ کس هم هیچ وقت هیچ وقت اعتماد نکن فقط خانواده.
اینو جدی جدی میگم.راستی من از شیرازم.حافظ سعدی و بقیه دوستان سلام خاص خدمت شما
میرسونن.تابستون خنک و خوب و شادی رو واست آرزو میکنم.(آیکون چشمک با تقدیم یه گل به تو)
۸م تیر ۱۳۸۹ در ساعت ۳:۴۰ ب.ظ
سلام علیرضا خان! نه وار نه یوخ یخچی سن؟ منه ده بیر ایمضا گوی کیناره! خزرآبادا گلمیرسن؟
۳م مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۶:۱۷ ب.ظ
وقتی پدرم می ره پایان نامه اش را بگیره مرا هم می بره به تهران.