جشن ازدواج عمو
خاطرات من ۱۰م آذر ۱۳۸۸دیروز به جشن ازدواج عمویم رفتیم.
ساعت ۳ی نصف شب خونه رسید یم.
آقاهه هی می گفت:دست بزنین!
من هم خسته بودم.
دیروز به جشن ازدواج عمویم رفتیم.
ساعت ۳ی نصف شب خونه رسید یم.
آقاهه هی می گفت:دست بزنین!
من هم خسته بودم.
۱۵م آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۲:۴۹ ب.ظ
یا الله
سلام دوست من
بسیار وبلاگت منو شگفت زده کرده
خیلی خوشحالم که نوجوانان و جوانان ما هم دارند پیشرفت می کنن
خداوند حافظتان
یا حق
۵م دی ۱۳۸۸ در ساعت ۷:۰۴ ب.ظ
امیدوارم عروسی غیر از این همه دست زدن خوش گذشته باشه و خوراکیها خوشمزه بوده باشه
۲م اردیبهشت ۱۳۸۹ در ساعت ۱۲:۰۸ ب.ظ
علیرضا جون
میدونی هر وقت تو عروسی ها خسته ای و حال دست زدن نداری چی کار کن؟!؟!
آرزو کن عروس و داماد هممممممممممیشه همدیگرو دوست داشته باشن
نظرت چیه؟؟؟