رنگین کمان هفت رنگ!(قسمت اول)
قصه ۱۵م دی ۱۳۸۸یکی بود.یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.علی و رضادر باران بازی می کردند.ناگهان باران تمام شد و در آسمان یه چیز هفت رنگی ظاهر شد.
عنی رنگین کمان!رضا گفت:ببین !رنگینکمان در آسمان است!او هفت رنگ دارد.قرمز،نارنجی،سبز،زرد،آبی،بنفش
ونیلی.علی از رضا پرسید:رنگین کمان چه وقت در می آـید؟رضا گفت:وقتی باران تمام شود و وقتی هوا صاف شود.مردی از آْن جا می رفت.مرد گفت:بابا مسخره است!رنگین کمان شش رنگ دارد.علی و رضا رنگ های رنگین کمان را شماردند.رنگ های رنگین کمان
هفت تا بود ولی آن مرد دروغ می گفت. {ادامه دارد….}
۱۶م دی ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۵۵ ق.ظ
سلام علی رضای عزیزم
من دانشجوی دانشگاه تهرانم و شاید اسمش رو شنیده باشی
وقتی وبلاگتو دیدم اول به خودم افتخار کردم که امروزم تونستم یه سایت جدید ببینم و شاید کمتر سایتی مثل سایت شما می تونست منو این همه خوشحال کنه و بعدش هم به دوست کوچولوی خودم یعنی شما افتخار کردم و در انتها افتخار کردم به وجود پدری مثل پدر شما.
در واقع اول با سایت پدرت آشنا شدم و دیدم که چه پدر فرهیخته ای داری که از الان برای شما تمام شرایط رو آماده و محیا کرده.
به خاطر داشتن این موقعیت خوبی که داری بهت تبریک می گم.
امیدوارم که همیشه شاد و خوشحال باشی
اگر یه روز به کمکی احتیاج داشتی می تونی روی من حساب کنی. فقط اگه بهم ایمیل زدی حتما خودت رو معرفی کن. با این که می دونم دوست کوچولوی عزیزم رو به خاطر می سپارم.
به خدای خودم می سپارمت
۲۶م اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۷:۰۱ ق.ظ
آقا علیرضا سلام سال جدید را به خودت و خانواده عزیرت تبربک عرض می کنم و آرزوی سلامتی یرای
تمام اهل خانواده سال خوبی داشته باشی عزیزم دوست دارم reza.
۲م اردیبهشت ۱۳۸۹ در ساعت ۱۲:۱۱ ب.ظ
شاید هم دروغ نبوده!!!
آخه می دونی، بعضی از آدما بعضی از رنگا رو نمی بینن.
…
منتظر بقیه داستانت هستم.