یکی بود.یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.علی و رضادر باران بازی می کردند.ناگهان باران تمام شد و در آسمان یه چیز هفت رنگی ظاهر شد.
عنی رنگین کمان!رضا گفت:ببین !رنگینکمان در آسمان است!او هفت رنگ دارد.قرمز،نارنجی،سبز،زرد،آبی،بنفش
ونیلی.علی از رضا پرسید:رنگین کمان چه وقت در می آـید؟رضا گفت:وقتی باران تمام شود و وقتی هوا صاف شود.مردی از آْن جا می رفت.مرد گفت:بابا مسخره است!رنگین کمان شش رنگ دارد.علی و رضا رنگ های رنگین کمان را شماردند.رنگ های رنگین کمان
هفت تا بود ولی آن مرد دروغ می گفت.       {ادامه دارد….}