چراغ ها همیشه باهم دعوا می کردند. چرا ؟

چون که هر کدام می گفتند :من نور بیشتری دارم. آن هم چه موقع ؟ همیشه.

روزی چراغ قوه گفت : کمی صبر کنید. بعد هم به فکر فرو رفت .

ناگهان فکری به ذهنش رسید. گفت :اگر ما همه باهم باشیم،نور بیشتری داریم .

تا این جمله را گفت ، همه چراغ ها باهم شدند. چراغ شیشه ای که دوست چراغ قوه بود ،به طرفش رفت و گفت : فکر خوبی بود.

کمی بعد ، همه باهم گفتند : ما باهم نور بیشتری داریم.