خانه{ ۳ } خانه ی رضا
ارسال شده توسط علیرضا رضوی در ۵م مرداد ۱۳۸۹رضا خانه ای داشت.
خانه اش از چوب ساخته بود.
یه روز،
یک توفان بزرگ آمد. ادامه مطلب …
رضا خانه ای داشت.
خانه اش از چوب ساخته بود.
یه روز،
یک توفان بزرگ آمد. ادامه مطلب …
نور اگر نباشد ، ما نمی توانیم ببینیم.
خیلی چیزها نور دارند. مثل:
چراغ- چراغ قوه – چراغ مطالعه ادامه مطلب …
قراره فردا به شنا بروم. به کلاس شنا. بله. از فردا به بعد به کلاس شنا می روم. و شنا یاد می گیرم.
-چرا ماه در بالاست؟
-چونکه ماه با زمین قهر کرده و از داخل زمین پریده بالا!
از خانه ام خوشم نمیاد.
چون که خانه مان رنگ ندارد…. ادامه مطلب …
وقتی کوچک بودیم، سبک بودیم
ولی حالا رشد کرده ایم و بزرگ شدیم….. ادامه مطلب …
من مدت زیادی بود که دست به سایت نزده بود، ولی دیگه هستم.
راستی هنوز هم برای خودم مجله دوست نوجوان می نویسم،
ولی دیگه یک اسم برای مجله گذاشته ام. ادامه مطلب …
مادرم داشت نان می پخت.
نانی که هرگز نخورده بودم!
نان پخته شد. ادامه مطلب …
چراغ ها همیشه باهم دعوا می کردند. چرا ؟
چون که هر کدام می گفتند :من نور بیشتری دارم. آن هم چه موقع ؟ همیشه.
روزی چراغ قوه گفت : کمی صبر کنید. بعد هم به فکر فرو رفت .
امسال من مدرسه ام را تمام کردم.
امسال من به کلاس سوم می روم.
نظرات جديد